حکایت دولت و فرزانگی

کتاب شماره ۲: کتاب حکایت دولت و فرزانگی بهترین کتابی که باید بخوانید.

اين کتاب کوچک، داستانی قوی و بکر، داستانی که يکی از سودمندترين حقايق را آشکار می‌کند، بر ما عرضه می‌کند. شايد داستان، ظريف‌ترين صورت برای بيان اين حقايق باشد. زيرا در سادگي کودکانه‌ی داستان، می‌توانيم با سادگی کودکانه‌ی ذهن نيمه‌هشيارمان، به‌‏طور مستقيم رابطه برقرار کنيم، و در زندگي‌مان دگرگونی‌های مثبت فراوان و عظيم بيافرينيم.

نویسنده: مارک فیشر

مترجم: گیتی خوشدل

فصل اول حکایت مشاوره مرد جوان با خویشاوندی دولتمند

روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود. آکنده از نومیدیها و موانعی انکارناپذیر، هنور به ستاره بخت خود اعتقاد داشت. و در حالی که منتظر لبخند بخت خویش بود، به عنوان دستیار مدیر حسابداری در شرکت تبلیغاتی کوچکی کار می کرد. حقوقش بسنده نبود و مدتی بود که احساس می کرد کارش برای او چندان رضایتی به همراه نمی آورد. دیگر دست و دلش به کار نمی رفت.
در این فکر و رؤیا بود که به کاری دیگر دست بزند، شاید کتابی یا داستانی بنویسد که دولتمند و پرآوازه اش کند و تنگناهای مالی اش را یکباره و برای همیشه پایان دهد. اما آیا جاه طلبی او اندکی غیرواقع بینانه نبود؟ آیا به راستی از استعداد و فنون کافی برای نوشتن کتابی پرفروش برخوردار بود، یا صفحات از سرگشتگیهای غم افزای نامتمرکز فلاکت درونش پر می شدند؟
بیش از یک سال بود که کارش کابوس روزانه اش شده بود. رییس اش بیشتر صبحها را روزنامه می خواند و پیش از آنکه برای ناهاری سه ساعته ناپدید شود، یادداشتهایی می نوشت. او نیز مدام نظرش را عوض می کرد و دستورهایی ضد و نقیض میداد.
اما فقط رییس اش نبود؛ میان همکارانی نیز احاطه شده بود که از کارشان خسته و دلزده شده بودند. گویی پاک بصیرت را از دست داده بودند؛ گویی جملگی دست در دست یکدیگر از همه چیز دست کشیده بودند. جرأت نداشت به هیچ یک از آنها از خواب و خیالش بگوید که می خواهد همه چیز را رها کند و نویسنده بشود. می دانست که آنها این حرف را شوخی خواهند پنداشت. وقتی سر کار بود خودش را از همه جهان جدا میدید، گویی در کشوری بیگانه بود، ناتوان از تکلم به زبان آنها.
هر دوشنبه صبح نمی دانست که چگونه هفته یی دیگر را در اداره دوام آورد. یکسر از انبوه پرونده های انباشته بر روی میزش، و از نیازهای مراجعانی که طالب فروش سیگارها و اتومبیلها و نوشابه هایشان بودند، احساس بیگانگی می کرد…
شش ماه پیش استعفانامه اش را نوشته بود و بارها با استعفانامه یی که در جیبش زبانه می کشید، به اتاق رییس اش قدم گذاشته بود. اما هیچگاه نتوانسته بود کار را به سرانجام برساند. خنده دار بود؛ اگر سه یا چهار سال پیش بود تردید نمی کرد، اما گویی اکنون نمی دانست چه بکند. چیزی او را عقب نگاه می داشت – آیا نوعی نیرو بود – يا جبن محض؟ گویی شهامتی که همواره در گذشته برای رسیدن به
خواسته هایش یاری اش کرده بود از دست داده بود. و با یافتن هر عذر و بهانه یی برای احتراز از عمل عجولانه، و
حیران از اینکه آیا عاقبت به راستی کامیاب خواهد شد، به انتظار ادامه داد تا زمانش فرا برسد. آیا به خیالپردازی دائمی بدل شده بود؟
آیا عجز او ناشی از این بود که تا خرخره زیر قرض رفته بود؟ یا شاید فقط به این دلیل بود که داشت پیر می شد، فرآیندی که به محض اینکه آمال آینده را از دست بدهیم، به طرزی اجتناب ناپذیر آغاز می شود؟ ایک روز که به شدت احساس ناکامی می کرد، ناگهان به فکر دیدار یکی از عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود. شاید او بتواند اندرزی بدهد، و شاید از آن هم بهتر: پولی.
عمویش مردی گرم و صمیمی بود که بی درنگ پذیرفت او را ببیند. اما قبول نکرد که به او وام بدهد، زیرا معتقد بود که با . این کار لطفی در حق او نمی کند. . . . .
عمویش پس از گوش سپردن به حکایت ناله و فغانش پرسید: «چند سالت است؟» |
جوان با ترس و لرز زمزمه کرد: «سی و دو سال.» ایا میدانی وقتی جان پل گتی بیست و سه ساله بود صاحب نخستین میلیون دلار خود شده بود و وقتی من به سن تو بودم، نیم میلیون دلار داشتم؟ پس چگونه ممکن است که تو در این سن ناگزیر از وام گرفتن باشی؟»
طعنه ام می زند. مثل خر کار می کنم. هفته یی گاه بیش از پنجاه ساعت…) . «آیا واقعا معتقدی سخت کوشی سبب دولت مردمان می شود؟»
این گونه گمان می کنم. همیشه بر این اعتقاد بوده ام.» سالی چقدر گیر می آوری؟ ۲۵۰۰۰ دلار؟» جوان پاسخ گفت: «بله، در همین حدود.» | «آیا فکر می کنی کسی که ۲۵۰۰ . ۰۰۰ دلار در می آورد، هفته یی ده برابر تو کار می کند؟ مسلما نه! پس اگر این شخص ده برابر تو در می آورد بی آنکه بیش از تو کار کند، پس باید به کاری کاملا متفاوت از کار و سرگرم باشد. باید در کارش رازی باشد که تو یکسر از آن بی خبری.» –
همین طور است.»”
خوش اقبالی که دست کم این را می فهمی. بیشتر مردم حتی همین را هم نمی فهمند. آنقدر در تلاش معاشند که دمی نمی ایستند تا فکر کنند چگونه می توانند از شر مشکلات مالی خویش برهند. بیشتر مردم حتی ساعتی از وقت خود را برای محاسبه اینکه چگونه دولتمند شوند؛ و چرا هیچگاه دولتمند نشده اند صرف نمی کنند.»
جوان ناگزیر به اقرار بود، به رغم جاه طلبی سوزان و رؤیای کسب ثروت، هیچگاه وقتی را صرف این نکرده بود که به راستی بنشیند و سراسر وضعیت خود را بسنجد. گویی همه چیز حواسش را پرت می کرد و نمی گذاشت با وظیفه یی که چنین آشکارا اهمیتی حیاتی داشت مواجه شود.
عموی جوان دمی خاموش ماند، آنگاه لبخند زد.
بر آن شدم یاری ات کنم تا از این وضعیت برهی. تو را نزد مردی خواهم فرستاد که به من کمک کرد تا دولتمند شوم. او را دولتمند آنی می خوانند. آیا درباره اش شنیده ای؟»
جوان گفت: «نه، هیچگاه.»
این نام را برگزید زیرا مدعی است که پس از کشف راز حقیقی تمول، یک شبه دولتمند شد. او ادعا می کند که می تواند به همه کمک کند تا یک شبه دارا شوند، یا دست کم ذهنیت یک دولتمند را کسب کنند.»
عمویش به سوی نقشه یی بزرگ بر دیوار برگشت، و به شهری کوچک و تقریبا متروک اشاره کرد.
«آیا هیچگاه آنجا بودهای؟». «نه»
به امتحانش می ارزد. برو و پیدایش کن. شاید رازش را بر تو فاش کند. در خانه یی بی نظیر زندگی می کند، زیباترین خانه تمام شهر. برای پیدا کردن آن دچار اشکال نخواهی شد.» .
چرا خودتان این راز را به من نمی گویید؟ آنگاه ناگزیر به این زحمت نخواهم شد که خودم به آنجا بروم.»
صرفا به این دلیل که این حق را ندارم. وقتی دولتمند آنی، این راز را بر من فاش کرد، نخستین کارش این بود که سوگند بخورم آن را به احدی نگویم، اگر چه گفت که می توانم افراد را نزد او بفرستم.» ”
همه اینها در نظر جوان، هم شگفت می نمود، هم قابل توجه. بی شک کنجکاوی اش برانگیخته شده بود.
«آیا مطمئنید که هیچ چیز نمی توانید به من بگویید؟ هیچ هیچ؟»
دقیقا همین طور است. تنها کاری که می توانم بکنم توصیه ات به دولتمند آنی است.»
عموی جوان یک ورقه زیبا و ظریف نامه نگاری را از کشوی میز تحریر غول پیکر چوب بلوطش بیرون کشید، قلمش را به دست گرفت، و شتابان چند خطی بر آن نگاشت. آنگاه نامه را تا کرد و در پاکت گذاشت و به دست برادرزاده اش داد.
گفت: «این هم معرفی نامه ات، این هم نشانی دولتمند آنی! اما آخرین حرفی که باید بزنم: باید قول بدهی که این نامه را نخوانی. اما اگر به رغم هشدارم آن را گشودی، اگر می خواهی همچنان برایت مؤثر واقع شود، باید وانمود کنی که آن را نگشوده ای. اما کار کرده را چگونه می توانی ناکرده کنی؟»
جوان ابدأ سر در نمی آورد عمویش درباره چه سخن می گوید، اما موافقت کرد. عمویش اندکی عجیب و غریب بود، و به هر حال داشت لطفی در حق او می کرد، پس بر آن شد که ترک گفت. از سر این موضوع بگذرد. به گرمی از او تشکر کرد و آنجا را ترک گفت.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *